
📚# درخت انجیر معابد
✍ احمد محمود
📝 خلاصه نویسی: رویا ذوالفقاری
«احمد اعطا» با نام ادبی «احمد محمود» .
او نظرش را در باره نویسندگی چنین بیان می کند:
«نویسنده یا به دیگر سخن، روشنفکر یکی از کارهایش اعتراض است. روشنفکر همیشه معترض است. معترض در جهت اصلاح آنچه که حاکمیتها انجام می دهند و به نفع توده مردم.
نویسنده دوکار را نمی تواند انجام دهد.
۱_ میانبر نمی تواند بزند چون کارش خراب می شود.
۲_ دروغ نمی تواند بگوید که کارش خرابتر می شود.
یک نویسنده نمی تواند بدون ایدئولوژی باشد. باید جهانش را بشناسد. باید پیرامون خود را بشناسد. باید مردم جامعه خود را بشناسد. اینها همه مربوط می شود به ایدئولوژی. اگر اینها را نشناسد وِله. از هر جایی که باد آمد باد می بَرَش.
✅ خلاصه کتاب «درخت انجیر معابد»:
رمان «درخت انجیر معابد» در ۱۰۳۸ صفحه و شش جلد نوشته شده است.
ماجرا در یکی از شهرهای جنوب ایران در استان خوزستان رخ می دهد.
از خانواده اسفندیار خان آذرپاد تقریبا کسی باقی نمانده است . اسفندیار خان بعد از یک دوره بیماری سخت از دنیا می رود. همسر زیبایی دارد به نام افسانه که بیش از بیست سال از او کوچکتر است . وکیل خانوادگی آنها به نام «مهران شهرکی» بعد از فوت اسفندیار خان، هم اموال او را بالا می کشد و هم افسانه را. افسانه در خماری و مستی و نشئگی تمامی مِلک و املاک اسفندیار خان را امضا می کند و به مهران شهرکی می بخشد.
«فرزانه » دختر اسفندیار عاشق پسری می شود که آن پسر بعد از مرگ فرزانه و از عشق او به بیمارستان روانی منتقل می شود. فرزانه به دلیل ازدواج مادرش با مهران شهرکی و هم به خاطر حرفهای ضد مرد و مأیوس کننده عمه اش ، تاج الملوک ، خودکشی می کند.
« کیوان» پسر کوچک خانواده کم حرف و گوشه گیر است و بعد از مرگ پدرش ، افسانه او را برای تحصیل به خارج می فرستد.
از خانواده اسفندیار آذرپاد فقط خواهرش تاج الملوک ( عمه تاجی) می ماند و پسر بزرگش به نام « فرامرز آذرپاد».
تاج الملوک زنی اشرافی و تحصیلکرده است. او ازدواج نکرده و بسیار مرد گریز است و از مردها بیزار است. بیماری پیسی و لکه هایی که روی تن او به جا مانده ،باعث شده تن به ازدواج ندهد. اما تفکر مرد گریزی در او باعث شده زندگی« فرزانه» و «زری» دختری که به همراه مادرش از او پرستاری می کنند را نیز تباه کند.
فرامرز پسری جوان است . او با دیدن درماندگی و زوال خانواده در صدد انتقام از «مهران شهرکی» است. مهران شهرکی آدمی بی اصل و نسب و بی ریشه است که زندگی پدر فرامرز را به تاراج داده و جوری تیشه به ریشه زندگی اسفندیار خان آذرپاد زده که گویی از اصل چنین کسی وجود نداشته است. از مال و ثروت پدر چیزی برای فرامرز باقی نمانده و به هر دری می زند تا پول و ثروتی به دست بیاورد تا بتواند مهران شهرکی را از میدان به در کرده و ثروت پدری را باز ستاند.
فرامرز پسری معتاد و سیگاری است. هر چه در می آورد بر سر سیخ و سنگ می گذارد ولی باز هم از پا نمی نشیند و بالاخره موفق می شود مهران شهرکی و هر آنچه که با مال پدر او به دست آورده همه را در آتش قهر و انتقام خود بسوزاند.
به جز نقش های انسانی ، نقش یک درخت در سرتاسر داستان به چشم می خورد. درختی به نام « درخت انجیر معابد » .
درخت انجیر معابد درختی است بسیار بزرگ که تنه های تنومند آن به هر طرف روییده و کم کم به وجودی آیینی و مقدس تبدیل شده. مردم در ناخوشی ها از او حاجت می طلبند، باز شدن گره های کور و بسته زندگی خود را از او می خواهند، به او متوسل می شوند و نذر و نیاز و استغاثه می کنند ، شمع روشن می کنند و بیمارانشان را برای شفا به او زنجیر می کنند.
هیچکس جرأت ندارد چیزی در مخالفت یا انکار تقدس و کرامات این درخت مقدس نمای دروغین بگوید و یا آن را قطع کند.
هر کسی می خواهد به چیزی یا به جایی برسد باید چاپلوسی درخت انجیر معابد و علمداران را کند.
«علمداران» کسانی هستند که با استفاده از جهل و خرافات مردم و با ابزار قرار دادن این درخت به اهداف خود نزدیک می شوند و از آن بهره ها می گیرند.
در آخر داستان ، با تمام تلاشهایی که فرامرز انجام می دهد و وقتی می بیند راه به جایی ندارد، با اینکه خودش اعتقادی به درخت ندارد ، با بازیچه قرار دادن احساسات و عواطف مردم خرافه پرست و در اختیار گرفتن اراده و خشم کور متعصبان سبک مغز و توسل به درخت انجیر معابد دروغین ، موفق می شود شهرک انجیر معابد و مهران شهرکی را طعمه حریق سازد و انتقام چندین و چند ساله اش را از او بگیرد.
قسمت هایی از کتاب:
« فرامرز دماغش راه افتاده است. دست هایش در شتاب کار می لرزد. درِ میانی را می بندد، علائدین را روشن می کند ، می نشیند. تریاک می چسباند پشت نعلبکی، سیخ را داغ می کند. می گردد دنبال چوب سیگار ، پیدایش نمی کند. غر می زند : « هر وقت بخوای نیست!» و با غلاف خودکار می کشد و بعد تکیه می دهد به رختخواب پیچ و آرام می شود.» ص۲۲۰