این کتابخانه مجهز به دوربین مدار بسته است.
در کتابفروشی شلوغ شهر و در تو در توی ازدحام من و تو ، کسی فریاد می زند «این کتابخانه مجهز به دوربین مدار بسته می شود» چه قدر لوکس یعنی پشت شیشه مغازه ما هم این را خواهند نوشت . شک نکنید نوشته است اما گاهی یادمان می رود آن را بلند برای خودمان بخوانیم .چه قدر ساده از کنارش می گذریم و گاهی پشت این دوربین مخفی خودمان را گم می کنیم و یادمان می رود که بودیم و «از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت».
نا خودآگاه به یاد شعر زیبای حافظ می افتم که «پدرم روضه رضوان به دو نیم گندم بفروخت».سیب و گندم همه بهانه است ما آمدیم که با اختیار خودمان به او برسیم به شرط آنکه خودمان را گم نکنیم و به خاطر بیاوریم بهشت گمشده دیروزمان را پشت شیشه خیالی امروز.شاید در قاب هستی یک خاطره از بهشت ما باقی مانده باشد که به بوی آن دنیا را طی می کنیم ؛ اما پله های طی طریق تا رسیدن به بلندای نردبان هستی همچون نگاه به افقهای دوردست است که دل می خواهد دلی خداترس و خداپرست باید همه او شویم تا فقط او را ببینیم.
اینها همه را گفتیم تا برسیم به آنجا که باید می رسیدیم. می خواهم دردودلی با شما بکنم از آن زمانها که ما بهتر از این بودیم ما همان انسانها هستیم انسانهایی که در دو لحظه تفاوت کرده ایم برخی هویت و موقعیت خود را فراموش کرده ایم؛ غافل از اینکه در عالم زر آیه «الست بربکم««قالوا :بلی» را معنا بخشیدیم اما در این لحظه یادمان رفته که چه پیمانی بسته بودیم پیمان عشق و محبت پیمان فطرت ما انسانها. و تنها عده ای از خاصان درگاهش هستند که «تا جان در بدن دارند هوا داران کویش را چو جان خویشتن می دارند.»
هر چه بگوییم و بنویسیم کم گفته ایم زیرا قلم قاصر از بیان لحظه های ابدی است.و با این شیء محدود نامحدود نمی توان کلمات را به زانو درآورد و در پس خلوت شبهای مناجات سر و اسرار عارفان درگاهش را به تصویر کشید.
چه بگویم که هر چه بگویم ناگفتنم بهتر است.در این زمانه بی زمان ثانیه ها در پشت تکرار تیک و تاکهای محدود بی حرکت مانده اند در حالی که حرکت را من و تو معنا می بخشیم وقتی که همچون موجی باشیم برویم تا آنجا که باید برویم و بگوییم«هستم اگر می روم گر نروم نیستم». آری«عالم همه محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید».